![]() |
![]() |
|
| یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد....... طلب عشق ز هر بی سر و پائی نکنیم.... |
|
سلام بچه ها ....
بچه ها قلب بهترین دوستم بیماره خواهش میکنم هر کدومتون این متن رو می خونید یه صلوات بفرستید تا یا خوب بشه یا قلب من جاش مریض شه ...... خواهش میکنم عاجزانه شیوا..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
دوباره بعد چند سال تونستم شعر بگم ولی با وجود اینکه راموشش کردم بازم مخاطب شعرم خودشه : فرهنگ وفا
خاطرم نیست درست ؟! و ندارمش به یاد..... که چگونه و چرا ؟! دل تنها و غریبم , به دامش افتاد ؟! خاطراتم مردند , و همین علتش است که سخت است برایم , باد آوری آن دو چشمان سیاه خاطر آوردن آن روز که آغاز همه خاطره هاست خاطراتی که خودم ایشان را در قبر سیاهی چال کردم و بقایایش را سوزاندم تا نماند اثری از آنها..... خاطرم نیست درست ؟! که به قول سعدی : (( او را خود التفات نبودی به صید من و من خویشتن اسیر کمند نظر شدم )) یا به قول حافظ : (( چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خون ریز را حمایت)) هرچه که بود به خاطر دارم , که اسیرش گشتم , و به دستان خودم دادمش این خون دل را.... و چه زود او فرستادش پس , آنچه را منتظرش بود .....!!!! تقدیم به عزیزترین دشمن دنیا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
وای خدایا من چقدر تنهام..... ای کاش یکی بود که میشد باهاش حرف زد یا یه بزرگتر که می تونستم باهاش مشورت کنم.... دارم قاطی میکنم . به خدا من تنهائی از پس حل این همه مشکلاتی که نمیشه با خونواده در میون گذاشت بر نمیام.... ای خدا کاش تو زبون داشتی یعنی من زبونت رو می فهمیدم و می تونستم رو در رو باهات حرف بزنم. آخه تو دیگه چه مدل خدائی هستی؟؟؟؟؟؟
هرچی که هستی خیلی دوست دارم . کمکم کن.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 2:48 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
آخ خدا آدم شب نیمه شعبان دلش بگیره دیگه خیلی معرکست.... نمی دونم زیادی کافرم که اینطوری شد یا زیادی..... نه . انگار احتمال همون اولی بیشتره. نمیدونم چه مرگمه که اینطوری شدم. دوست دارم سرم و بذارم رو شونه ی یه نفر زار زار گریه کنم ولی حقیقت اینجاست که بعد از فرهنگ دیگه نتونستم چنین کاری بکنم . شاید علتش اینه که از پسرا کینه به دل گرفتم. آهای شما بلاگفائیا . حتما منو می فهمید آخه تو همین سایت بود که عشقمون رو شروع کردیم و از بخت خوش یا بد تو همین سایت هم تمومش کردیم.... همین چند روز پیش داشتم پستای قبلم رو نگاه می نداختم که تو یکیش نوشته بودم خدایا اگه یه روز از پیشم بره چی؟ یعنی ممکنه یه روز داداشی من بی وفا شه ؟ حالا دیدم که شد . .... آخ خدا چقدر امشب دلم گرفته.......................
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
انگار من نمی تونم خودمو نگه دارم . هنوزم وقتی دلم میگیره دوست دارم بیام اینجا.....
خیلی خستم از همه چی . دوست دارم گریه کنم ... دوست دارم از اینجا برم یه جائی که غریب باشم.... دوست دام برم و از هر اونچه که اسمش تعلق خاطره دل بکنم..... فقط واسم دعا کنید.....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
دیگه دروغ چرا؟
امشب واسه اولین بار دلم واسش تنگ شد . دوباره.... اون که قرار نیست بیاد و اینجا رو بخونه . پس بذار بگم . بابا ملت دلم واسش تنگ شده . واسه فرهنگم .واسه عشقمون . واسه دلتنگیائی که داشتیم . واسه دعواهامون..... بابا دلم واسش تنگ شده . از وقتی رفته دیگه نتونستم شعر بگم حتی دیگه نتونتم عاشق کسی بشم . خیلی سعی کردم ولی نشد...... خدایا کمکم کن یه بار دیگه..... بابا بزرگم مرد ای کاش منم باهاش می مردم و راحت می شدم خدایا یه بار دیگه کمکم کن.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
خدا یا خدایا! امروز چه روزیه؟ پر از گریه پر از اشک.... امروز آخرین روز بود و با بچه ها خداحافظی کردم و با بعضیاشون واسه همیشه! خدایا تو چی آفریدی ؟ نمی دونم امروز چه روزیه؟ با کسی که ۵ سال با هم دشمن بودیم تو آخرین لحظه دست دادم و جفتمون گفتیم خداحافظ اما نا خداگاه تو تامون هم رو بغل کردیم و زدیم زیر گریه!!!! خدایا ! امروز خیلی مناسبت های دیگه داره! دو سال پیش تو همچین روزی با کسی که عشقم بود آشنا شدم!(دقیقا ۶ پست قبل) اما حالا..... یادم نمیره اون روزی رو که بهش گفتم دوست ندارم در حالی که ته دلم هنوزم می خواستم واسش بمیرم. یادمه پارسال بهش گفتم به نظرت ما سال دیگه هم این موقع با همیم ؟ گفت آره اگه تو بخوای.... من میخوام و من بهش نیاز دارم و اما تنهای تنهام..... خدایا! دوست دارم گریه کنم و دوست دارم جیغ بزنم و تو رو خدا یکی به دادم برسه. من که میرم و میمیرم آسوده میشم از عشق ولی دوست دارم یه شعر رو بهت هدیه کنم. همون شعری که زیر یه بید مجنون با هم گوش دادیم و سرمو گذاشته بودم رو پات و گریه می کردم و یادته اشکامو پاک می کردی و می گفتی قسم بخور که اشکاتو به هیچ کس جز من نشون نمیدی ! قسم خورم اما الان به خاطر اون قسم بغض داره گلوم رو پاره می کنه ! خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن! کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری ؟ دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری؟ شونه ی کی مرهم هق هقت میشه دوباره ؟ از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره؟ ...................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
سلام
خوبید؟ من؟ بد نیستم. امروز روز زیاد روز جالبی نبود . شاید واسه اینکه سر امتحان هندسه داشتم به فرهنگ فکر می کردم. خسته شدم . می دونم واسه خسته شدن زوده اما دیگه نمی تونم؟ هنوزم باورم نمی شه کسی که می گفت از بی وفائی آدما متنفره چطوری تونست کسی رو که ادعا می کرد عاشقشه بذاره بره و هر چند قدم در حالی که عشقه جدیدش دستشو گرفته و به سمت خودش می کشو ندش بر گرده و ضجه ها شو نگاه کنه! خدای من! کاشکی بر گرده ! من بدون اون میمیرم به خدا می میرم! خدایا کاشکی بتونم دوباره مثه قبل سرمو بذارم تو بغلش تا اشکامو پاک کنه . مثه همون یه بار! من فرهنگمو می خوام . همون فرهنگی که هر روز واسه اینکه یه عکس جدید براش بفرستم سرم غر می زد نه اون فرهنگی که عکسامو از رو کامپیوترش پاک می کنه ! کاش بود و می دید چطوری (این وقت شب) یواشکی دارم واسش گریه می کنم! کاش بود و می دید که من و جوجو چقدر تنهائیم. جوجو همونی که بخاطر لبای خندونش خریدیمش . خالا بغض کرده . شاید فکر کنی من دیوونم اما راست می گم! تنهام ! تنها ! تنها !
خنده های زورکی اشکای یواشکی شبو روزی بی هدف لحظه های الکی ساعتای پر سوال دلخوشیها تو خیال حسرت پرنده ی دل که نداره پر و بال این دو روز رندگی کی شده تو کهنه گی می دونم دیگه بریدی تو هوای خستگی می دونم خسته شدی مرغ پر بسته شدی میدونم طاقت نداری واسه سوز تشنگی دل خوشیا یه لحظه به خندش نمی ارزه از همه کس طلبکار یه دنیا زیر قرضه نه خط خطی نه ساده مسافره گم و گیج یه جاده سخت و دشوار به مقصد پر از نیش هوای تازه می خوای نگاه بی بهونه خود خوده صداقت جوابه عاشقانه یه حرفه راستی راستی از ته دل می خواستی اون که بسازه از نو تو رو با همه کاستی یک شبه بارونی بسه برای از نو تر شدن یک گل شمعدونی بسه برای عاشق تر شدن
من پشم براهتم تا همیشه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 1:52 قبل از ظهر توسط شیوید |
|
|
سلام
می خوام دوباره راه بندازم این دفعه بدون فرهنگ(همون عشقه قدیمیم) من هستم . هنوزم عاشقشم . هنوزم دیوونشم . هنوزم فقط واسه اون می نویسم من هستم ولی این دفعه بدون اون هر وقت اومد قدمش رو چشم........... بچه ها کمکم کنید.......... بعد این همه عذاب روحی نمی تونم تنهائی شروع کنم . کمکم کنید مثه قبلا........... حالا از کجا شروع کنیم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
توی این دیار غربت یه دیوونه ........... اومده میخواد که از عشق بخونه.......... واسه ی کی . واسه ی چی؟؟؟؟ واسه اون کسی که هرگز نمیفهمه . نمی دونه؟؟؟؟ واسه اون کسی که عمری عاشقش بود ...... واسه اونی که نمیفهمه یکی واسش پریشونه...... واسه اون کسی که هرگز نمی دونه واسه عشقش خود خورشید . خود ابر و باد و باروونه............. واسه اون کسی که خنده هاش همیشه مثه اون شمعدونیای توی گلدونه واسه اون کسی که هر وقت اشکاش از رو گونه هاش قل میخوره... واسش از برگ ریزوونای پائیزه ابی میخونه.........(کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟؟؟؟) واسه ی همون کسی که بار اول وقتی دیدش گفت چقدر واسم عزیزی آی دیوونه....... واسه ی همون کسی که وقتی رفت باهاش به زیر بید مجنون گفت که اون حالت برگاش مثه گیسوی تو میمونه.......... حالا اون عاشق سر گشته و حیرون خوب میدونه واسه ی کی داره از عشق میخونه واسه اون کسی که عشقش خوب میدونه دیگه هرگز بر نمی گرده به خونه..............
----------------------------------------------------------------------------------------------------------- این آخرین پست من توی این وبلاگه........ تا وقتی که تو برگردی چون این وبلاگ بدون تو خیلی سرد و خالیه پست بعدی من تو این وبلاگ وقتی ثبت میشه که عشق قدیمیه شیوا تو دل عشقش واسه همیشه هک بشه......... شیوا وقتی این وبلاگ رو دوباره راه میندازه که مطمئن باشه تو قلب عشقش هم اولیه هم آخری شیوا دوست نداره اولی باشه شیوا میخواد همش باشه همش....................... شیوا وبلاگشو یه روزی دوباره راه میندازه ولی نه با اسم missedlove بلکه با اسم foundlove شیوا منتظر میمونه تا وقتی که زندست . به جبران خوبیات . به خاطر قولی که بهت داده دوست دارم......... به اندازه ی تمام ستاره هائی که با هم رصد کردیم.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
.......... نمی دونم چطوری باید شروع کنم به نوشتن... حرف زیاده ولی واژه کم آوردم.... ازروزی که رفتی در و دیوارای خونمون دارن گریه میکنن... از روزی که رفتی حتی اون عروسکی که تو اتاقمه و همیشه میخنده ناراحته... از روزی که رفتی خیلی دلم گرفته.... میخندم .. مثه همیشه .... اما...... اما پشت اون خنده ها دارم فریاد میکشم چرا رفتی و منو تنها گذاشتی........ تو رفتی و من هنوز دارم به جاده ای نگاه میکنم که واسه آخرین بار با هم توش قدم زدیم........ یادته؟؟ آخرین جمله ای که گفتی........ گفتی خیلی دوست دارم...... دلم میخواست داد بزنم بگم اگه دوسم داری پس نرو تنهام نذار اما نمی تونستم ..... فقط تونستم آروم بهت بگم منم دوست دارم..... تموم شد...... تو رفتي...... حالا من موندم و خاطره هامون...... از روزي كه رفتي دنبال بهونه ام....... يه بهونه تا بشينم به خاطرش زار زار گريه كنم ....... از روزي كه رفتي تنها چيزي كه آرومم مي كنه آهنگاي سياوش قميشيه....... هر چند..... از روزي كه تو رفتي اونام ديگه اثري نداره........ تو چشام اشکی نمونده تو دلم حرفی ندارم دیگه وقت رفتنه سفر دور و درازه ................. رفتی اما میدونم که فراموشم نمی کنی.......... دوست دارم........ اندازه ی همه ی ستاره ها.......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
بازم مثه همیشه قبل از اینکه تصمیم بگیرم وبلاگم رو اپ کنم سراغ دفتر شعرم میرم اما....... اما میبینم که هیچ شعر جدیدی نگفتم تا جائی که یادم میاد اخرین شعرم رو دو هفته پیش گفتم . تو یه کاغذ نوشته بودمش اما گمش کردم تو تمام این دو هفته اصلا سراغ دفتر شعرم نرفتم اخه اصلا حوصله نداشتم حوصله ی هیچ چی رو!!!! یادمه اوایلی که این وبلاگ رو زدم این شعری رو که الان میخوام واست بنویسم رو گذاشتم تو وبلاگ و اولین نظر و کامنت وبلاگم مال این شعر بود.
-------------------------------------------------------------------------------------------- دلم میخواد واست بگم.... از لحظه های سوت و کور بی کسی از لحظه های مبهم دلواپسی دلم میخواد واست بگم.... از لحظه های بی تو پر ز خستگی از لحظه های سرد بی هم نفسی دلم میخواد واست بگم.... چی کشیدم تو انتظار چند تا پائیز توی حیاط رو برگای قرمز و زار به در نگاه کردم و گفتم که بیا قاصدکه خبر میداد که حتی اسمت دیگه یادش نمیاد دلم میخواد واست بگم اما تو نیستی بشنوی نیستی که این سکوت تلخ و بشکنی من موندم و یه مشت عکس کاغذی تو قفسی از عشق تو . تو عالم دلواپسی ------------------------------------------------------------------------------------------------------------ خدا کنه خوشت اومده باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 7:23 قبل از ظهر توسط شیوید |
|
|
سلام
میدونم که از ۲۸ اردیبهشت خیلی میگذره اما این شعرو که واست مینویسمش دقیقا همون شب گفتم اما فرصت نکردم بذارمش. آخی!!! دقیقا پارسال یه هم چین روزی بود . یادته؟؟؟؟ من بهت میل زدم تو جوابمو دادی . کی فکر میکرد اینقدر زود یک سال بگذره و منو تو هر روز به هم نزدیک تر بشیم ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- دیدی یک سال گذشت به همین زودیه زود مثه آبی که به جریانه توی بستر رود سال پیش میون گل ها تو خود فصل بهار با یه نامه ی کوچولو پایه ی دوستی ما نشست به بار مثه یک نهال کوچیک که هنوز هیچی نداشت عشق من . محبت تو گل زندگی واسش به جا گذاشت توی این یه سال ببخشید اگه کم صبر بودم آخه راستش واسه دیدن چشای نازنینت یه کمی هول بودم یادته وقتی میخواستم امتحانت بکنم؟؟؟؟؟ پرسیدی چرا؟منم گفتم میخوام زشتیه قلب پسرا رو به تو اثبات کنم اما دیدی نتونستم پاکیو نجابتت رو قد حتی سر سوزن لکه دارش بکنم غیر از اینکه حالا باید صد هزار بار ازت عذر خواهی کنم کی باشه یه روزی پیش هم تو این فصل قشنگ جشن بگیریم بهترین روز بهار رو(۲۸) تو یه باغ هفت رنگ
دوست دارررررررررررررم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
خواننده ي محترم (معشوق)
ظاهرا شما چند روز پيش براي يكي از پست هاي من كه توش جواب استادم (خانم ارميس) رو داده بودم كامنتي گذاشته بوديد كه فوق العاده بنده رو دلخور كرد.
من كه شما رو نمي شناسم اما اميدوارم دوباره به وبلاگم سر بزنيد و جوابتون رو بگيريد
اولا :
كسي كه من توي اين وبلاگ براش مينويسم دوست پسرم نيست برادرمه
ثانيا:من براش تبليغ نكردم و تنها به اين دليل اين وبلاگ رو ايجاد كردم كه خودم رو تخليه كنم و به اصطلاحي دلتنگيام رو درون خودم نريزم و در ضمن اين وبلاگ هر قدر هم كه به درد نخور باشه از وبلاگ هاي سكس خيلي بهتره.
ثالثا:
من اين حرفتون رو جدي نميگيرم چون كسي كه حرفش پايه و اساس داره منتظر جوابش هم ميمونه اما شما حتي شهامت اين رو نداشتي كه ادرس ميل يا وبلاگتو بذاري تا من جوابتو بدم.
رابعا:
اگه شما از اين وبلاگ خوشت نمياد مجبور نيستي بهش سر بزني
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
بیا تا فارغ از تقدیر فردا دمی هم صحبت پیمانه باشیم چه میدانیم شاید لحظه ای بعد کنار هم ولی بیگانه باشیم ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شاید...... نه خدا نکنه... یعنی واقعا ممکنه یه روزی این داداشی مهربون با من غریبه باشه؟؟؟ نه نه .......... یعنی ممکنه یه روزی این داداشی که اینقدر به فکر خواهر کوچولوشه اون رو از یاد ببره؟؟؟ نه نه ........ یعنی ممکنه یه روز اون پسری که همه ی قلبش رو خواهر کوچولوش اشغال کرده بود حتی حالا اون گوشه های دلشم جائی واسه خواهرش نداشته باشه؟؟؟ نه نه........... چرا نه؟ شایدم یه روزی خواهر کوچولوی دیوونت بی وفا بشه.... داداشیه مهربونم من به تو مطمئنم اما به خودم نه!!!! چون تو رو خیلی بیشتر از خودم دوست دارم......... کمکم کن تا به خودم مطمئن شم.......... مرسی داداشیه مهربون و هیشه صبورم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط شیوید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی دوستان
شیوا هستم دختری که سالها به دنبال یه دوست واقعی میگشت و حالا کسی رو پیدا کرده که حتی از یک برادر براش عزیز تره چون اون برادر هم مثه خودش تنهاست. هر مطلبی هم که در این وبلاگ گذاشته میشه نوشته های خودمه که تقدیمش میکنم به برادر گلم..... مرسی از اینکه به وبلاگ من سر زدید |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 شهریور 1386 خرداد 1386 بهمن 1385 اردیبهشت 1385 بهمن 1384 دی 1384 شهریور 1384 تیر 1384 خرداد 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 اسفند 1383 بهمن 1383 دی 1383 |
|
RSS
|